تبليغاتX
آبی ترین آسمان
آبی ترین آسمان
 
بخشش

 كسي كه اهدا ميكند،مهربانانه برايش جبران ميشود.(پم دوربن)

هرگونه محبتي،هر اندازه هم كه باشد،هرگز هدر نمي رود.(ايزوپ)

هرآنچه داري اهدا كن،كه براي ديگران از آن چه تصورش را بكني به درد بخورتر است.(هنري وادزورث)

فقط يك محروميت وجود دارد،و امروز صبح نتيجه گرفتم آن اين است كه كسي قادر نباشد محبتي را به عزيزانش اهدا كند.(مي برتون)

اگر آدم به كسي گوش بسپارد،از كسي دستگيري كند،حرفي پرمهر در گوش كسي زمزمه كند،يا بكوشد احساس فردي تنها را درك كند،چيزهایي فوق العاده برايش رخ مي دهد.(لورتا گيرزارتيس)

بخشش عاملي مهم و اساسي است و انسان بايد خود را وقف كساني كند كه براستي دوستشان دارد.(اتل پري اندروس)

زندگي،زندگي خلق مي كند.انرژي،انرژي زاست.با محبت كردن است كه انسان از لحاظ معنوي قوي مي شود.(سارا برنادت)

بخشش به خودت و تا حدودي به ديگران،تنها هديه است.(رالف والدو امرسون)

برقراري دوستي براي دريافت كردن نيست،بلكه براي اهدا كردن است.(ژوزف روكس)

بهترين بخشش در زندگي هركسي،محبت كردن و عشق داشتن به ديگران است.(ويليام وادزورث)

اهدا كننده اي خشنود،هزينه ي آنچه را اهدا كرده حساب نمي كند،بلكه عمل بخشش و محبت است كه قلب او را شاد مي كند.(جوليان نورويچ)

اهدا كردن به هر شكلي-وقت،كار،محبت،هديه،نصيحت-يكي از بزرگترين لذات زندگي است.(ربه كاراسل)

ما بابت هرآنچه مي دهيم غني هستيم و بابت هرآنچه از دادنش به ديگران امتناع ميكنيم فقيريم.(آن سوفي سوچين)

بر زبان آوردن كلامي پرمهر آسان است،اما انعكاس آن بي انتها است.(مادر ترزا)

بوي گل هميشه در دست كسي مي ماند كه آن را اهدا مي كند.(هدا بيجر)

خدا به كساني خير و بركت بدهد كه مي بخشند بي آنكه به خاطر بسپارند،و آنچه را مي گيرند فراموش نمي كنند.(اليزابت بيسكو)

هيچ كس نمي تواند قدرداني را جبران كند،بلكه مي تواند در جايي از زندگي آن را با محبت جبران كند.(آن مورو ليندبرگ)

قلب پرمهر باغ است،افكار پرمهر ريشه هاي درختان آن،حرفهاي پرمهر شكوفه هاي درخت،و كردار پر مهر ميوه هاي آن.(جان روسكين)

قلب پر مهر فواره ي شادي است كه هر چيزي را در فاصله اي دور و نزديك خود شاداب و با طراوت مي كند.(واشنگتن ايروينگ)

لبخند گرم،زبان جهاني مهرباني است.(ويليام آرتور وارد)

وقتي مهرباني را ارج نهي و بداني كه چطور بي درنگ ببخشي،چطور بدون تاسف از دست بدهي،چطور به دست بياوري بي آنكه مغرور شوي و بداني چطور شادي آنان را كه دوستشان داري در قلبت جايگزين كني و خودت هم از آن شاد شوي،خداوند حافظ توست.(جرج ساند)

سپاس و قدرداني يكي از احساساتي است كه احتياج به خبرگي ندارد،مخصوصا وقتي عمقي باشد.(فليكس فرانكفورتر)                                    

 
لینک نوشته
جمعه شانزدهم شهریور 1386 -- آتوسا 

سلطان پیر

كشاورزي سگ با وفايي داشت.اسم سگ سلطان بود.سگ پير شده و همه دندانهايش افتاده بود.به همين دليل هم نمي توانست وظايف يك سگ نگهبان رابه درستي انجام دهد.روزي كشاورز و زنش جلو در خانه ايستاده بودند و با هم حرف مي زدند.كشاورز گفت:((اين سگ خيلي پير شده و ديگربه درد ما نمي خورد.همين فردا او را با يك گلوله مي كشم.))زن كه حيوانات رادوست داشت دلش براي سگ سوخت وگفت:((درست نيست سگ را بكشي.اواين همه سال به ما خدمت كرده است.يك لقمه غذا مي خورد به او مي دهيم كاري به كارش نداشته باش.))مرد عصباني شد و گفت:((چه حرف احمقانه اي!يعني چه؟اين سگ دندان ندارد و پارس هم نمي كند وهيچ دزدي از او نمي ترسد بايد بميرد.مدتي براي ما كاركرد و ما هم در عوض غذايش را داديم.حالا ديگر اورا نمي خواهيم.))سگ بيچاره كمي آن طرفتر زير آفتاب دراز كشيده بود و همه چيز را مي شنيد.وقتي فهميد دارند براي كشتنش نقشه مي كشند دست و پايش را جمع كرد و غمگين شد.سگ با يك گرگ دوست بود.شب كه شد پنهاني به سراغ گرگ رفت.از سرنوشتش گفت و از روزگار شكايت كرد.گرگ گفت:((پسر عمو جان ناراحت نباش.من تو را از اين وضع نجات مي دهم.گوش كن تا نقشه ام را برايت بگويم.فردا صبح زود ارباب و زنش به مزرعه مي روند.بچه كوچكشان را هم با خود مي برند و كسي در خانه نمي ماند.آنها بچه شان را پشت پرچين و زير سايه درخت مي گذارند.تو هم نزديك بچه دراز بكش و وانمود كن كه مواظب او هستي.بعد من يكدفعه از جنگل بيرون مي آيم و بچه را مي دزدم.تو بايد بلافاصله مرا دنبال كني من بچه را مي اندازم و فرار مي كنم.تو هم او را پيش پدر و مادرش برمي گرداني.آن وقت آنها فكر مي كنند كه تو زرنگي كرده اي و بچه را نجات داده اي.با اين كار آنها به تو مديون مي شوند و ديگر خيال كشتن تو به سرشان نمي زند.دوباره تو عزيز مي شوي و آنها حاضر مي شوند هر كاري را برايت بكنند.))سگ از پيشنهاد گرگ خوشش آمد و همان طور كه قرار گذاشته بودند نقشه را اجرا كردند.همين كه زن كشاورز چشمش به گرگ افتاد و ديد كه دارد بچه اش را مي برد شروع به جيغ و داد كرد.سلطان پير هم پارس كنان دنبال گرگ دويد و چند دقيقه بعد بچه را برگرداند كشاورز از خوشحالي به طرف او دويد او را نوازش كرد و گفت:((ما اشتباه مي كرديم تو سگ خوبي هستي.هيچ كس نبايد به تو آسيب برساند.تا روزي كه زنده اي ما از تو نگهداري مي كنيم و غذايت را مي دهيم.))كشاورز به زنش گفت:((همين الان به خانه برو و براي سلطان پير حريره گندم درست كن تا به جويدن احتياج نداشته باشد.بالش مرا هم از روي تختم بياور.مي خواهم آن را به سلطان بدهم.))از آن روز به بعد وضع سلطان پير آن چنان خوب شد كه حتي خوابش را هم نمي ديد.مدتي گذشت.روزي گرگ به ديدن او آمد.از اينكه وضع زندگي سگ رو به راه شده بود خوشحال شدبعد به او گفت:((پسر عمو جان اين روزها بردن گوسفند خيلي سخت شده است.ازت مي خواهم يك لحظه چشمت را ببندي تا من يكي از گوسفند هاي چاق اربابت را ببرم.))سگ گفت:((چنين چيزي از من نخواه من به اربابم وفادارم و به او خيانت نمي كنم.))گرگ كه ديد نمي تواند سگ را با خود همراه كند پوزخندي زد و گفت:((شوخي كردم جدي نگير.))اما شب يواشكي آمد تا گوسفندي را ببرد.كشاورز با سرو صداي سلطان باوفا از آمدن گرگ با خبر شد.از جا پريد خرمن كوب را برداشت و به سراغ گرگ رفت.با خرمن كوب به سر گرگ زد.موهاي گرگ به خرمن كوب گير كرد و يك دسته از مو هاي سرش كنده شد.گرگ همين طور كه فرار مي كرد فرياد مي زد:((صبر كن سگ لعنتي!به زودي سزاي كارت را مي بيني.)) صبح روز بعد گرگ يك خوك وحشي را به سراغ سگ فرستاد تا او را به جنگل بياورد و همان جا تكليفش را با او يكسره كند.اما سلطان پير فهميد كه گرگ براي او نقشه كشيده است دنبال كمك گشت ولي به جز يك گربه كه سه پاي سالم داشت كس ديگري را پيدا نكرد.سگ و گربه با هم از خانه بيرون آمدند.گربه از درد دمش را بالا گرفته بود و لنگ لنگان دنبال سگ مي رفت.گرگ و دوستش خوك وحشي در جنگل منتظر بودند.همين كه آن ها را از دور ديدند گرگ فكر كرد كه سگ با خود شمشير آورده است تا با او بجنگد.او دم گربه را با شمشير اشتباه گرفته بود.گربه مي لنگيد.خوك و گرگ فكر كردند كه سگ هر بار خم مي شود سنگ بر مي دارد تا به آنها پرت كند.به همين خاطر هر دو ترسيدند.خوك وحشي خودش را لاي بوته ها پنهان كرد.گرگ هم پريد و بالاي يك درخت قايم شد.وقتي كه سگ و گربه به محل قرارشان رسيدند هيچ كس را نديدند.با احتياط به دور و برشان نگاه كردند و خوك وحشي را پيدا كردند.چون او نتوانستا بودخوب خودش را مخفي كند.خوك گوشهايش را تكان داد.گربه چشمش به گوشهاي او افتاد و فكر كرد كه موش است.پريد و محكم گوشهاي خوك را گاز گرفت.خوك جيغ كشيد فرار كرد و داد زد:((من بي گناهم!گناهكار روي درخت نشسته است.))سگ و گربه به بالاي درخت نگاه كردند.گرگ با خجالت خودش را ميان شاخه ها پنهام كرد تا آنها او را نبينند.

 
لینک نوشته
چهارشنبه هشتم فروردین 1386 -- آتوسا 

آشپز شکمو

روزي روزگاري دختري بود به نام گرتل.گرتل آشپز بود اما يك آشپز شكمو.او دستپخت خوبي داشت ولي عادت بدي داشت عادتش اين بود كه اول خودش از غذايي كه درست مي كرد مي خورد و مي گفت:((آشپز بايد بداند غذايش چه مزه اي دارد.))به همين خاطر توي هر خانه اي كه كار مي كرد بعد از مدت كوتاهي او را به خاطر شكمو بودن بيرون مي كردند.روزي اربابش به او گفت:((گرتل امشب مهمان داريم.دو تا مرغ خوشمزه برايشان درست كن.))گرتل گفت:((چشم الان دست به كار مي شوم.))آن وقت سر دو تا مرغ را بريد.مرغها را كمي جوشاند تا راحت تر پرهايشان كنده بشود.بعد آنها را پر كند و به سيخ كشيد.نزديك غروب سيخها را روي آتش گذاشت.كمي بعد مرغها بريون شدند و غذا آماده بود ولي مهمان نيامده بود.گرتل به اربابش گفت:((مجبورم مرغها را از روي آتش بردارم.الان آبدار و خوشمزه اند اگر بيشتر بمانند خشك مي شوند و از دهان مي افتند.چرا مهمانتان دير كرد؟))ارباب گفت:((اشكالي ندارد.خودم مي روم و مهمان را مي آورم.))ارباب رفت.گرتل هم مرغها را از روي آتش برداشت و فكر كرد:((اگر كنار آتش بايستم عرق مي كنم و تشنه مي شوم.حالا كه معلوم نيست ارباب و مهمانش كي بيايند بهتر است سري به زير زمين بزنم شايد چيزي براي خوردن پيدا كنم.))اما توي زير زمين چيزي براي خوردن پيدا نكرد.بعد به آشپز خانه برگشت.كمي كره برداشت و آن را روي مرغها ماليد و دوباره آنها را روي آتش گذاشت.همين طور كه آرام آرام سيخها را مي چرخاند بوي خوب مرغ بريان شده به دماغش مي خورد.گرتل فكر كرد:((نكند چيزي كم باشد.بايد غذا را امتحان كنم.))قسمتي از يك مرغ را كند انگشتش را ليسيد و گفت:((به به چه غذايي!حيف است اين غذا خراب بشود((.بعد از پنجره به جاده نگاه كرد.اثري از ارباب و مهمانش نبود.با خودش گفت:((آن قدر دير كردند تا بال اين مرغ سوخت.بهتر است اين بال را بخورم تا ارباب نفهمد كه سوخته است.))و بال برشته شده را كند و خورد.كمي كه گذشت فكر كرد:((بهتر است آن يكي بالش را هم بخورم و گرنه ارباب مي فهمد يك بالش كم است.))آن يكي را هم خورد.دوباره پشت پنجره ايستاد و جاده را نگاه كرد.نشاني از ارباب نبود.به خودش گفت: ((اصلا شايد نيايند!بهتر است دختر خوبي باشي مي تواني همه مرغ را بخوري تا خيالت راحت بشود.چرا قدر نعمت را نمي داني؟))بعد همه مرغ را با خيال راحت خورد.مرغ اولي تمام شد و ارباب نيامد.حوصله گرتل سر رفته بود.نمي دانست چطور خودش را سر گرم كند.ناگهان چشمش به مرغ دوم افتاد و گفت:((هرچه از اول جفت بوده بايد تا آخر جفت بماند.پس هرچه حق اولي است حق دومي هم هست.))آن وقت مرغ دومي را هم پيش اولي فرستاد.گرتل تازه دور دهانش را پاك كرده بود كه ارباب از راه رسيد او را صدا زد و گفت:((مهمان دارد مي آيد.زود غذا را بياور.))گرتل سكسكه اي كرد و گفت:((چشم ارباب الان غذا را مي آورم.))ارباب به سراغ ميز غذا رفت تا ببيند همه چيز مرتب است يا نه.چاقوي بزرگ مخصوص خرد كردن مرغ را برداشت كه تيز كند.در اين بين مهمان آمد و در زد.گرتل در را باز كرد.تا چشمش به مهمان افتاد انگشتش را روي دهانش گذاشت و گفت:(( هيس!يواش!تا ارباب نيامده فورا از اينجا برويد.اگر دست ارباب به شما برسد معلوم نيست چه بلايي سرتان بياورد.او شما را به بهانه شام دعوت كرده كه هردو گوشتان را ببرد.گوش كنيد چطور دارد چاقويش را تيز مي كند!))مهمان خوب گوش كرد وقتي صداي تيز كردن چاقو را شنيد دو پا داشت دو پاي ديگر هم قرض كرد و فرار كرد.گرتل جيغ و داد را انداخت و گفت:((ارباب عجب مهماني دعوت كرده ايد!))مرد با تعجب گفت:((مگر چه شده؟))گرتل همين طور كه بر سرش مي زد گفت:((مهمان آمد و هر دو تا مرغ را برداشت و فرار كرد.))ارباب گفت:((عجب!اصلا انتظار چنين كاري را نداشتم.))و ادامه داد:((كاش لا اقل يكي از مرغها را براي من مي گذاشت تا گرسنه نمانم.))اين را گفت و با عجله دنبال مهمان دويد و فرياد زد:((صبر كن يك لحظه صبر كن كارت دارم.))مهمان همين طور كه مي دويد برگشت و چشمش به چاقويي كه هنوز در دست صاحبخانه بود افتاد.صاحبخانه فرياد زد:((فقط يكي از آنها را مي خواهم فقط يكي....))البته منظور او يكي از مرغها بود.ولي مهمان فكر كرد منظورش يكي از گوشهاي اوست و تندتر دويد.گرتل شروع به جمع كردن وسايلش كرد چون مي دانست وقتي ارباب به خانه برگردد او را از خانه اش بيرون مي كند.

 
لینک نوشته
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 -- آتوسا 

هنسل و گرتل

 هيزم شكني بود كه از مال دنيا چيزي نداشت هيزم شكن كنار جنگل بزرگي زندگي مي كرد. او به سختي مي توانست يك وعده نان خالي براي زن و پسر ودخترش كه ((هنسل )) و ((گرتل ))نام داشتند تهيه كند. يك شب كار به جايي رسيد كه انها حتي يك لقمه غذا هم نداشتند و مجبور شدند با شكم گرسنه بخوابند زن ديد كه مرد از مگر مي توانم بچه هاي عزيزم را جلو انها بيندازم تا بچه ها را پاره پاره كنند؟!مگر مي توانم طاقت بياورم!))زن عصباني شد و گفت: ((اگر اين كاررا نكني همه ما از گرسنگي مي ميريم.))بعد ان قدرگفت و گفت تا مرد ناراحتي خوابش نمي برد و به دنبال چاره اي براي بدبختيشان است. او كه نامادري بچه ها بود و دنبال فرصتي بود تا هر چه زودتر از دست بچه ها راحت بشود به مرد گفت: ((فردا صبح زود كمي نان به بچه ها بده و انها را به جنگل ببر. وسط جنگل كه رسيدي برايشان اتش روشن كن. بعد خودت برگرد و انها را توي جنگل تنها بگذار. ما ديگر نمي توانيم به انها غذا بدهيم.))مرد با ناراحتي گفت: ((زن جنگل پر از حيوانات وحشي است راضي شد. از ان طرف بچه ها كه از گرسنگي خوابشان نبرده بود حرف هاي پدرونا مادريشان را شنيدند. گرتل بغض كرد و به برادرش گفت: ((فردا ما را توي جنگل تنها مي گذارند.))هنسل گفت: ((تو ساكت باش و غصه نخور!من كاري مي كنم كه نجات پيدا كنيم.))هنسل بلند شد و كت بلندش را پوشيد. در پشتي را باز كرد و با نوك پنجه بيرون رفت. مهتاب مي درخشيد و سنگريزه هاي گرد و سفيد مثل سكه هاي درخشان زير نور ماه برق مي زدند هنسل جيب هاي كتش را پر از سنگ كرد به خانه برگشت و به گرتل گفت: ((حالا با خيال راحت بخواب .))خودش هم به رختخواب رفت و خوابيد . صبح زود همين كه خورشيد طلوع كرد نامادري بچه ها رابيدار كرد و گفت: ((بلند شويد امروز مي خواهيم به جنگل برويم . به هر كدامتان يك تكه نان مي دهم . اما بچه هاي خوبي باشيد و نانها را تا ظهر نخوريد .))چون جيبهاي هنسل پر از سنگريزه بود گرتل نانها راگرفت و زير پيش بندش قايم كرد . ان وقت به طرف جنگل راه افتادند.هرچند قدمي كه مي رفتند هنسل بر مي گشت و به خانه شان نگاه مي كرد.پدرش متوجه شد و پرسيد:((هنسل چرا عقب مي ماني؟به چه نگاه مي كني؟حواست را جمع كن و راه بيا.))هنسل گفت:((پدر من به بچه گربه سفيدم نگاه مي كنم كه روي شيرواني نشسته است.او مي خواهد با من خداحافظي كند.))نامادري گفت:((احمق جان!آن كه گربه نيست!آفتاب است كه روي دودكش افتاده و مي درخشد.))پدر نمي دانست كه هنسل اصلا به بچه گربه نگاه نمي كند و هر بار كه بر مي گردد و سنگريزه اي را از جيبش در مي آورد و در راه مي اندازد.عاقبت آن ها به وسط جنگل رسيدند.پدر گفت:((بچه ها برويد هيزم جمع كنيد.مي خواهم آتش روشن كنم تا سردمان نشود.))هنسل و گرتل يك دسته شاخه خشك جمع كردند و پدر آن ها را آتش زد.وقتي كه آتش زياد شد نامادري گفت:((كنار آتش دراز بكشيد و بخوابيد.ما مي رويم چوب هاي خشك جنگل را ببريم.همين جا منتظر باشيد تا بياييم و شما را ببريم.))بچه ها كنار اتش نشستند و ظهر كه شد نانشان را خوردند . از دور صداي تبر مي شنيدند و فكر مي كردند پدرشان هنوز در جنگل است . اما صدا صداي شاخه ي كلفتي بود كه پدرشان ان را به درخت ديگري بسته بود و باد ان را به اين طرف و ان طرف مي كوبيد . غروب شد و از پدر و نامادري خبري نشد . انها رفته بودند . همه جا هم تاريك شده بود و گرتل گريه مي كرد . هنسل به او گفت: ((فقط كمي صبر كن تا ماه در بيايد .))وقتي كه ماه در امد هنسل دست گرتل را گرفت و هر دو راه افتادند . سنگريزه ها روي زمين مثل سكه هاي نو مي درخشيدند و راه رابه انها نشان مي دادند . انها تمام شب را راه رفتند و وقتي صبح شد به خانه رسيدند . پدر كه پشيمان شده بود از ديدن انها خوشحال شد هر دو را بغل كرد و بوسيد نامادري هم با اينكه عصباني شده بود وانمود كرد كه از ديدن بچه ها خوشحال است . چند روز گذشت . هنسل و گرتل مثل هر شب صداي نامادريشان را مي شنيدند كه به پدرشان مي گفت: ((بچه ها راه خانه را پيدا كردند و من چيزي نگفتم ولي ديگر يك لقمه نان در خانه نمانده است . تو بايد فردا انها را به جاي دورتري ببري . ما چاره ديگري نداريم .))قلب مرد از غم سنگيني مي كرد او نمي خواست بچه ها را از خودش دور كند . اما چون يك بار با اين كار موافقت كرده بود ديگر نمي توانست مخالفت كند . شبي كه پدر با بردن بچه ها موافقت كرد هنسل رفت تا سنگريزه جمع كند . اما هر چه كردنتوانست در را باز كند . فهميد كه نامادري در را قفل كرده است . با وجود اين به گرتل دلداري داد و گفت: ((بخواب خواهر جان!خداي بزرگ ما را تنها نمي گذارد . فردا صبح نامادري به هر كدام يك تكه نان داد . هنسل در بين راه نانها را در جيبش خرد مي كرد و خرده نانها را روي زمين مي ريخت.پدرش با تعجب پرسيد: ((هنسل چرا مرتب مي ايستي و به دوروبرت نگاه مي كني؟راه بيا!))هنسل گفت:((كبوتر كوچكم را مي بينم كه روي شيرواني نشسته است ومي خواهد با من خداحافظي كند.))نامادري گفت: ((احمق جان!ان كه كبوتر نيست. نور خورشيد است كه به دودكش مي خورد و مي درخشد .))هنسل تمام نانش را خرد كرد و در جاده ريخت . نامادري انها را به ته جنگل برد جايي كه در تمام عمرش به انجا پا نگذشته بود . باز هم اتش بزرگي درست كردند و به بچه ها گفتند كنار اتش بخوابند تا شب بيايند و انها را ببرند . ظهر گرتل نانش را با هنسل قسمت كرد . نان را خوردند ولي كسي به سراغ انها نيامد . هنسل به گرتل دلداري داد و گفت:‌((صبر كن تا ماه دربيايد . خرده نانهايي كه در راه انداخته ام راه خانه را نشانمان مي دهند .))ماه درامد . بچه ها دنبال خرده نانها گشتند . اما چيزي پيدا نكردند . چون پرنده هاي جنگل نانها را خورده بودند . هنسل مطمئن بود كه راه را پيدا مي كند . تندتند راه مي رفت و گرتل را به دنبال خود مي كشيد . بچه ها ان قدر توي جنگل اين طرف و ان طرف رفتند تا صبح شد . تمام صبح را هم تا شب راه رفتند و شب از شدت خستگي يك گوشه خوابشان برد . صبح بيدار شدند و بازهم به دنبال راه خروج از جنگل گشتند . ديگر هم خسته و هم گرسنه بودند . چون به جز چند دانه تمشك چيزي براي خوردن پيدا نكرده بودند . روز سوم تا ظهرراه رفتند و ناگهان به خانه كوچكي رسيدند كه با نان ساخته شده بود . سقف ان از كيك بود و پنجره هايش از اب نبات شفاف . هنسل با خوشحالي گفت: ((بيا ان قدر بخوريم تا سيربشويم . من ازشيرواني مي خورم و تو از پنجره اش بخور . پنجره ها شيرين تر است .))همين كه گرتل به ابنباتها دست زد از توي خانه صداي نازكي شنيده شد:‌ ((تق و تق و تق در مي زند كي به خانه ام سر مي زند؟))بچه ها جواب دادند:‌ ((باد بود باد بود بچه خداداد بود))بچه ها باز هم خوردند . گرتل يك پنجره كامل را براي خودش دراورد و هنسل يك تكه بزرگ كيك از شيرواني كند . ناگهان در باز شد و پيرزني اهسته از خانه بيرون امد . بچه ها خيلي ترسيدند و هرچه دستشان بود روي زمين انداختند . پيرزن در حالي كه سرش را تكان مي داد گفت:‌ ((چه بچه هاي نازي!از كجا امده ايد؟بياييد برويم تومي خواهم چيزهاي خوبي به شما بدهم .))پيرزن دست بچه ها را گرفت و انها را توي خانه برد . براي انها شير و خاگينه با شكرسيب  و فندق اورد و دو تا تختخواب برايشان اماده كرد.هنسل و گرتل خوابيدند و احساس كردند كه توي آسمان راه مي روند.((پيرزن كه جادوگر بدجنسي بود آن خانه را براي گول زدن بچه ها ساخته بود.او براي به دام انداختن بچه ها آنجا مي نشست و وقتي بچه اي به چنگش مي افتاد او را مي كشت  مي پخت و مي خورد. وقتي كه هنسل و گرتل به چنگش افتادند خوشحال شد و جشن گرفت.))روز بعد پيرزن قبل از بچه ها بيدار شد.بالاي سر آنها رفت و وقتي ديد كه آرام خوابيده اند با خوشحالي زير لب زمزمه كرد:((به به!چه غذاي خوبي با اينها مي پزم.))پيرزن هنسل را بغل كرد و او را توي يك قفس كوچك انداخت.هنسل از خواب بيدار شد و ديد كه توي قفس است.از آن قفسهايي كه مرغها را توي آن مي اندازند.بعد پيرزن به سراغ گرتل رفت.او را تكان داد و از خواب بيدار كرد.داد زد:((بلند شو دختر تنبل!بلند شو برو آب بياور.برو آشپزخانه و براي ناهار غذا بپز.برادرت آنجاست توي قفس.اول مي خواهم چاقش كنم و بعد بخورمش.تو بايد به او غذا بدهي.))گرتل ترسيد و گريه كرد و مجبور شد هرچه جادوگر مي گويد انجام دهد . او هر روز براي هنسل بهترين غذاها را مي پخت تا زودترچاق بشود . باقي مانده غذا هم سهم خود او بود . پيرزن هرروز به هنسل سرمي زد و مي گفت: ((انگشتت را بيرون بياور . مي خواهم ببينم به اندازه كافي چاق شده اي يا نه؟))هنسل هربار به جاي انگشت يك استخوان كوچك بيرون مي اورد و به پيرزن نشان مي داد . پيرزن كه چشمش خوب نمي ديد تعجب مي كرد كه چرا هنسل چاق نمي شود . چهار هفته گذشت . يك شب پيرزن به گرتل گفت: ((زودتر برو اب بياور!ديگر حوصله ام سر رفته مي خواهم برادرت را بخورم . امشب مي خواهم خمير درست كنم تا براي غذاي فردا نان بپزم .))گرتل غمگين شد . اما رفت واب اورد . ابي كه قرار بود هنسل را در ان بپزند . پيرزن گرتل را مجبور كرد كه صبح زود بيدار شود اتش روشن كند و ديگ بزرگي روي اتش بگذارد. جادوگر گفت: ((حالا خوب دقت كن!مي خواهم تنور را اتش كنم و نان را روي تنور بگذارم .))گرتل درحالي كه توي اشپزخانه اشك مي ريخت با خودش فكر مي كرد كاش حيوانات وحشي توي جنگل ما را خورده بودند. ان وقت اين همه عذاب نمي كشيديم . كاش مجبور نبودم براي پختن برادرم با دست خودم اب گرم كنم . اي خداي مهربان به ما بچه هاي بيچاره كمك كن .))ناگهان پيرزن فرياد زد: ((گرتل بيا پاي تنور!))پيرزن گفت: ((توي تنور را نگاه كن ببين نان قهوه اي شده است يا نه . چشمهاي من ضعيف است و من خوب نمي توانم ببينم. تو هم حتما نمي تواني از اينجا نان را ببيني . بيا روي اين پاروي نانوايي بشين تا تو را توي تنور بفرستم . اين طوري بهترنان را مي بيني .))پيرزن خيال داشت همين كه گرتل را توي تنور فرستاد در آن را ببند و او را توي آن تنور داغ كباب كند.چون مي خواست او را هم همان روز بخورد.اما خدا كمك كرد و فكري به ذهن گرتل رسيد.او گفت:((من نمي دانم چطور اين كار را بكنم.خودت روي پارو بشين تا من ياد بگيرم.))جادوگر روي پارو نشست و چون وزنش كم بود گرتل او را توي تنور هل داد و زود در آن را بست.چفت آهني آن را هم انداخت.جادوگر توي تنور جيغ مي زد و فرياد مي كرد.اما سر انجام سوخت و خاكستر شد.آن وقت گرتل به سراغ هنسل رفت.در قفس را باز كرد و گفت:((هنسل بيا بيرون ما آزاد شديم.))هنسل مثل پرنده اي كه از قفس آزاد شده باشد بيرون پريد.هر دو از خوشحالي گريه كردند و يكديگر را بوسيدند.با سوختن جادوگر تمام خانه ي شيريني از طلا و جواهرات گرانبها پر شد.بچه ها جيبهايشان را پر از طلا و جواهر كردند و به دنبال خانه ي خودشان به راه افتادند.بچه ها رفتند و رفتند تا به يك رودخانه رسيدند.رودخانه بزرگ بود و آن ها نمي توانستند از آن عبور كنند.چشم گرتل به يك مرغابي سفيد افتاد كه شنا كنان به اين طرف و آن طرف مي رفت.داد زد:((مرغابي جان بگذار روي پشتت بنشينيم.))مرغابي شنا كنان آمد و گرتل را روي پشتش سوار كرد و به آن طرف برد.بعد برگشت و هنسل را برد.كمب بعد بچه ها خانه ي خودشان را پيدا كردند.پدر كه بعد از رفتن آنها يك روز خوش نديده بود با ديدن بچه ها از ته دل خوشحال شد.نا مادري مرده بود و ثروت زيادي كه بچه ها با خودشان آورده بودند را ندید.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            

 
لینک نوشته
جمعه یازدهم اسفند 1385 -- آتوسا 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
شهریور 1386
فروردین 1386
اسفند 1385

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ